شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
11 دی 1390
در ستایش «شیما»ی خال‌دار!

آقایان یک شب خوابیدند و لابد خواب دیدند یا شاید هم ... که نام «شیما» جزو اسامی ممنوعه است و باید حذف شود. بعد در بوق و کرنا کردند که آهای شیمایان شمایان بر حق‌اید که بروید ثبت‌احوال و  نام نامبارک را تغییر دهید به یکی از اسامی لابد ممدوحه! 

تحلیل حضرات هم بر این منوال بود که شیما یعنی زن خال‌دار و چون جزو القاب است، تغییردادنی است و  گذاشتن‌اش پس از این متوقف می‌شود. 

کسی هم که از قضا مثل من این نام را چسبانده‌اند پر پیشانی‌اش به محض خواندن این دلایل موجه و محکمه‌پسند ناگهان حس می‌کند پدر و مادرش او را با یکی از سگ‌های، کارتون صد‌ویک‌ سگ خال‌دار  اشتباه گرفته‌اند و می‌رود که مثلا یقه‌ی پدر و مادر را بگیرد که یا والدین! این چه نام واویلایی است که چسبانده‌اید کنار نام‌خانوادگی من. شرم‌تان باد که نام نیکو بر فرزند ننهاده‌اید!  

بعد فهرست کذایی را بالا و پایین می‌کند و فکر می‌کند واقعا شیما در ردیف نام‌هایی مثل «نیمکت»، «لوله» و «مغلوبه» و «آمریکا» و ... است؟! 

اما چه کند وقتی به اطرافیان‌اش نگاه می‌کند و دقت و وسواس خانواده‌اش را برای اسم‌گذاری به یاد می‌آورد نمی‌تواند والدین‌اش را ببرد زیر بار این اتهام که از سر بی‌دقتی نامش را انتخاب کرده‌‌اند. بعد به یاد می‌آورد  آن‌چه از معنای اسمش می‌داند آنی نیست که حضرات بر اساس معنای «شیماء» عربی نقل کرده‌اند. و فرضا هم اگر کسی نام دخترش را زن خال‌دار بگذارد اشکال کار را درک نمی‌کند که چرا باید  این نام از عرصه‌ی هستی بیرون رانده شود. مگر در همین دیار  روزی حافظ، سمرقند و بخارا را به خال هندویی نبخشیده؟  و اگر این امر قطعی شود که وای بر زن خال‌دار، حال باید کسی بیاید و شهر‌های بخشیده شده را از معشوق خال‌دار پس گیرد. 

به هر حال شخصا از این‌که عمومیت نام‌ام کم‌تر می‌شود، خوشحال‌ام اما بدم نمی‌آید با یک جست‌وجوی کوتاه اهمیت خال‌داری معشوق را به حضرات یادآوری کنم در این ابیات:   

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

 

جان فدای شکرین پسته خاموشش باد

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

 

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد 

 

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود 

 

خیال شمس تبریزی بیامد

ز عشق خال او گشتم ز غم سیر 

 

شاه دمن و رئیس اطلال

روی عرب از تو عنبربن خال 

 

تا خال درم وش تو دیدم

خلخال ترا درم خریدم 

  

وان خال بناگوش مگر دانه دامست

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

 

عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلی

این همه میل که با دانه خالش دارند

 

 همان روز که آن خال بدیدم گفتم

بیم آن است بدین دانه که در دام افتم 

 

البته خب، معیار و ملاک زیبایی از عصری به عصر دیگر متفاوت است، لابد!   

 

و این هم لینک فخیمه‌ی مکروهیت نام شیما:

http://www.alef.ir/vdcceeqs02bq1p8.ala2.html?136564

26 آذر 1390
من هیتلرم، اما تو هم مریم مقدس نیستی!

هی با توام، دقیقا با تویی که به خودت حق می‌دهی به بهانه‌ی آزادی بیان صفحه‌ی وبلاگ هر کسی را باز کنی و با اسم و رسم جعلی و بی‌محتوای‌ات هر چیز که شایسته‌ی ذهن سراسر بیمارت است به دیگری نسبت دهی. مادر و خواهرش را بکشی وسط که چی؟ که متنش را دوست نداری. هزار تهمت و افترا بزنی و بعد هم کامنت، پشت کامنت که تو دیکتاتوری که نظر ما را منتشر نمی‌کنی و ... 

چه کسی گفته همه شایسته‌ی داشتن آزادی‌اند؟ برای کسی که حتا درک دست‌پایینی از حقوق فردی دیگران ندارد چرا باید آزادی بیان قائل شد؟ کسی که بدون شناخت از دیگری بر اساس گفته‌ها و شنیده‌ها و حتا حدس‌های مزخرف‌شان هر چه می‌‌خواهد می‌گوید، در افشانی می‌کند و اگر مچش را بگیری فلان شخصیت متین است که زیر خروار خروار ادب، نفرت قی می‌کند. 

هی با توام. با تویی که هر چه فحش و فضیحت نثار صاحبان وبلاگ منفورت می‌کنی و باز برمی‌گردی و نظر می‌گذاری. توی سادومازوخیست که هم با خواندن این متن‌ها خودت را آزار می‌دهی و هم با واژگان موهن و مزخرف‌ات دیگری را می‌آزاری و از این دو سویگی آزار لذت می‌بری. دنیای مجازی پر از پزشکان مجازی است که نیازی نیست برای نشان‌ دادن وضع بحرانی روان‌ات هویت جعلی‌ات را آشکار کنی تا بفهمی تا چه پایه بیماری. تو که تحمل جدیت و به قول خودت بداخلاقی دیگری را نداری اما هر جا دستت برسد هر فحشی که از کودکی جای واژه‌های رسمی یاد گرفته‌ای، نثار دیگری می‌کنی. صرفا به این دلیل که خوشایند تو نیست.  

هی با توام، من نیازی به خواندن تو ندارم. تو هم نیازی به نوشته‌های من. تا ابد هم کامنت بگذاری منتشر نخواهم کرد. این‌جا خانه‌ی من است و هر طور که دلم بخواهد اداره‌اش می‌کنم. با هر ادبیاتی که مال من است. نه ادبیاتی که تو به من حقنه می‌کنی. دلم می‌خواهد وقتی دنیا پر از هجوم آدم‌های بیمار است، خانه‌ام در داشته باشد و پنجره. و هر بیگانه‌ی بیماری را اجازه نمی‌دهم که بیاید و با افتخار فحش بنویسد و بعد وقیحانه پی‌گیری فحش کند و اسمش را بگذارد آزادی بیان و منتشر نشدن‌اش را دیکتاتوری صاحبخانه بداند. این‌جا خانه‌ی من است و من به زعم تو همان بهتر که هیتلر باشم و گام‌های ناصواب تو را قطع کنم!

19 آذر 1390
شب لعنتی

تهران ـ بالاتر از میدان ونک ـ بیمارستان هاشمی‌نژاد یک غروب آزارنده‌ی تاریک


از دکتر آمده‌ام. بالاخره کابوس‌های چند ماهه تمام شده؛ فلج نمی‌شوم. اما باید مراقب باشم. باید مراقب سلول سلول بدنم باشم. لبخند ته ذهنم گیر کرده. دلم می‌خواهد به چند دوست واقعی که رفیقانه بودند تلفن کنم و بگویم: نگران نباشید می‌توانم میدان تا میدان‌ این شهر را با پاهای خودم بروم، بدون تکیه به دست‌ها و پاهای دیگری.

لبخند می‌ماسد، می‌میرد. زیر نور پر رنگ ماشین‌ها چشمم می‌خورد به دیوارنویسی‌های مهلک روبه‌روی بیمارستان:

مرد ـ ۲۳ ساله ـ گروه خونی o+

مرد ـ ۱۸ساله ـ گروه خونی AB- فوری ـ پول لازم

مرد ـ  ۲۴ساله ـ گروه خونی B+ ـ قیمت توافقی

و ...

لعنت به این شهر که دانه دانه خوشی‌های لحظه‌ای‌ات را می‌ترکاند. صدای دکتر گوشم را پر می‌کند: نباید عصبی شوی، نباید در محیط‌های تنش‌زا کار کنی ...، نباید ...، نباید...

باید برگردم مطب، در اتاق دکترم را باز کنم و بپرسم چطور جرات کرده این همه نباید برای‌ام تعیین کند وقتی می‌داند باید از جلوی این بیمارستان عبور کنم.
حس می‌کنم فلج شده‌ام. اولین بار نیست که این حس له‌ام می‌کند. دیوارها پر از نیاز نان است. و سلول‌های بدن‌ام یک به یک آرزو می‌کند که کاش می‌توانست تمام این کلیه‌ها را در بدن صاحب‌شان بخرد. مرد جوانی با پیرمردی فرتوت دم داروخانه ایستاده. التماس می‌کند کسی داروهای پدرش را بخرد. به دیوارها نگاه می‌کنم. این‌جا بالاتر از میدان ونک است! تهران لعنتی تمام می‌شود. تیرگی در هیچ شبی گم نمی‌شود.
پاهایم، پاهایم، پاهایم، دیگر نمی‌کشد...

 

18 آذر 1390
تفاله‌های ...

دنیا پر از تفاله‌های انسانی است. انسان‌هایی که افشره‌ی دورریختنی دیگران‌اند. نه هویت‌شان، نه ماهیت‌شان و نه دانش‌شان کوششی نیست. مردارخوارانی‌ که بر سر سفره‌های دیگران بسط نشسته‌اند تا ته‌مانده‌شان را به عنوان اصل‌ترین پدیده‌ی هستی به خورد دیگران بدهند.

گاهی باید تمام انزجارت را به کنش بکشی. باید بفهمانی‌شان که تفاله‌های انسانی هر چند به زور قدرت و شهرت و زد و بندهای کثیف، بازار را در دست گرفته‌اند اما دست کم هستند کسانی که دیگر تره برای این هویت نیم‌بندشان خرد نمی‌کنند.

این تفاله‌های حیوانی! 

8 آذر 1390
آلزایمر ایرانی

کشور من جایی است که تاریخ‌اش را هر سی سال یک بار تکرار می‌کند و کسی هم یادش نمی‌‌ماند!

19 مهر 1390
برای او که با صدایش نمی‌رود!

 نخستین باری است که از کتابی می‌نویسم که متاسفانه لذت خواندن‌اش را جز معدودی نخواهند چشید. این اثر گرچه نتوانست از هزارتوی گرفتن مجوز بگذرد اما هزار راه تازه در ذهن خواننده‌ای می‌گشاید که فقط می‌تواند افسوس بخورد برای کسانی که از این لذت ناب و نایاب محروم‌اند. 

 گمان می‌کنم نوشتن این متن فقط ادای دینی است به لذتی که «عروسک‌سازِ» مریم صابری به من هدیه کرد و امیدوارم روزی برسد که او بی‌‌اندوه قلمی که تکثیر نشده است، چنان گشاده‌دستانه بنویسد که دیگران هم بر سر سفره‌ی بی‌بدیلش بنشینند. 

«عروسک‌ساز» مریم صابری متفاوت است، نه به خاطر آن‌که این بار با نویسنده‌ای روبه‌روییم که راهکارهایی برای تنهایی سراسری آدم‌های داستان‌اش ارائه می‌دهد، بلکه به خاطر چینش ظریف و مینیاتورگون نثرش که به جرات می‌توانم بگویم در میان هم‌نسلانش بی‌نظیر است. تفاوت این چینش با دیگرانی که بسیار در این زمینه کوشیده‌اند آن است که به تصنع نمی‌نشیند و چنان جاری و ساری به روح زبان پایبند است که دلت می‌خواهد بارها و بارها بر واژه‌ واژه‌ی نوشته‌ی او درنگ کنی و از نو بخوانی‌شان. «عروسک ساز» مانند طعم جان‌پرور یک غذای دلچسب بی‌تردید تا مدت‌ها لذت خواندن بسیاری از آثار را از خواننده‌ی فارسی‌زبانش خواهد گرفت. دیگر نمی‌توان در کنار این همه سلیقه و دقت نویسنده‌ای چنین ظریفکار، شلختگی زبانی دیگران را فراموش کرد.  

 مطمئنم اگر روزگار دیگر و بهتری بود، رمان عروسک‌ساز با سر و گردنی افراشته در کنار دیگر رمان‌ اولی‌ها می‌ایستاد. بی‌آن‌که نیاز باشد برای فروش بیشتر‌ش قوت‌های‌اش را در بوق و کرنا کنند. مانند آبی که رسوخ کردن‌اش دل سنگ را هم متعجب می‌کرد، جایگاهش را در ادبیات معاصر ایران می‌یافت.

از این پس من در میان این همه بهت و ناباوری دامن‌گیر، بارها و بارها بر قفسه‌ی رمان‌های منتشر شده‌ی ایرانی مکث خواهم کرد و به دنبال نام نویسنده‌ی جوانی خواهم گشت که خالق عروسک‌ساز است و گرچه خودش از نام‌گذاری گریزان است با دیدن نام رمان‌اش می‌تواند لذتی عمیق به من هدیه کند. 

قلم‌ات پرتوان مریم صابری.  

 

و به همت سیدرضا شکراللهی، نسخه‌ی دیجیتالی این اثر را این‌جا بخوانید.

14 مهر 1390
!

هیچ چیز ترسناک‌تر از انسانی نیست که پای حرفش، آرمانش، باورش نمی‌ایستد. او به چشم‌برهم‌زدنی می‌تواند هر چیز را معامله کند، از روحش گرفته تا اطرافیانش... 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>
-